خاطرات شمال محال یادم بره

خرید بک لینک
به نام خود خدا ، خود خودش

کل تابستون رو در انتظار این چند روز بودم که بلاخره بیایم شمال و بتونم بعدش با انرژى شروع کنم درس خوندن و برم براى یه شروعى تازه ، اما خب اونجورى که انتظار داشتم نشد ! اصلا هم نشد !! به شخصه میتونم بگم بدترین سفر زندگیم رو تجربه کردم :/
مزخرف تر از همه ى اینا ، اینکه هنوز عکس خفنى نگرفتم و دارم کم کم دیوانه میشم !
نیمچه خاطره اى از سفر : داداشم خوش و خرم تخمه میشکوند و با یه لبخند ژکوند به سربازى که داشتیم ازش رد میشدیم نگاه میکرد ، که سربازه گفت : نگاه داره ، نگه دار !! و این چنین بود که داداشم فهمید دیگه هیچ وقت بدون نبستن کمربند ، همراه تخمه لبخند ژکوند تحویل سرباز مملکت نده چه بسا که شصت تومن جریمه اول سفرى میزاره رو دستمون !!!
و در اخر سفر فقط اونجاش که صبحانه میخورى برمیگردى اتاق تا لنگ ظهر میخوابى ، بعد ناهار میخورى بر میگردى اتاق تا بعد از ظهر میخوابى ، یک ساعت میرى ساحل ، شام میخورى بعد بر میگردى اتاق دوباره میخوابى :/

اولین پست / حال دلم :)...

ما را در سایت اولین پست / حال دلم :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 17:12

صفحه بندی